اگر میخواهید درباره داستان شاهزاده و ملکه اطلاعات بیشتری کسب کنید، این مطلب را تا انتها مطالعه کنید. در سرزمینی که قصرهایش از مرمر سفید و رازهایش از شب تیرهتر بود، شاهزادهای میزیست که دلش فقط به یک چیز بند بود: ملکهای که نه فقط همسرش، که جانش بود.ملکه زنی بود با صدایی آرام و...
در سرزمینی که قصرهایش از مرمر سفید و رازهایش از شب تیرهتر بود، شاهزادهای میزیست که دلش فقط به یک چیز بند بود: ملکهای که نه فقط همسرش، که جانش بود.
ملکه زنی بود با صدایی آرام و نگاهی که حتی سنگ را نرم میکرد. اما درست زیر سایهی همان نگاه، خدمتکاری سالها حسد را مثل زهر در رگهایش پرورانده بود. هر لبخند ملکه، خنجری بود در دل او.
شبی که ماه مفصل شد، خدمتکار ضربه را زد. نه با خشم، با دقت. ضربهای به پشت سر ملکه؛ بیصدا، بیرحم. وقتی ملکه بر زمین افتاد، خدمتکار شیشهای را بیرون آورد؛ دارویی که سالها در خفا ساخته بود. قطرهها را بر تن ملکه ریخت و تن باشکوه او شروع کار کرد به جمع شدن، کوچک و کوچکتر، تا جایی که در کف دست جا گرفت؛ انسانی ریز، لرزان، اما هنوز زنده.
خدمتکار خندید. بعد رو به کلاغ سیاهی که بر لبهی پنجره نشسته بود بیان کرد: «ببرش. بندازش توی بیابون. جایی که حتی دعا هم گم میشه.»
کلاغ پر کشید و ملکه، کوچک و درمانده، در دل شنهای سوزان رها شد.
خدمتکار اما وقت تلف نکرد. رفت سمت شاهزاده؛ با ناز، با اشک مصنوعی، با نقشه. ولی شاهزاده نگاهش خالی بود. نه خشم داشت، نه میل. فقط غیبت ملکه مثل خوره افتاده بود به جانش.
اینجا بود که خدمتکار فهمید با دل شاهزاده شوخی نداره. پس داروی آخر رو ساخت. خودش را به شکل ملکه درآورد؛ همان چهره، همان صدا، همان راه رفتن. وقتی وارد باغ شد، شاهزاده لحظهای مکث کرد… و بعد خوشحال شد. اما تهِ نگاهش چیزی نبود. خوشحالی بود، ولی یقین نه.
در همان زمان، در بیابان، ملکهی کوچک گرفتار شد. ماری عظیم، با چشمانی که انگار او را میشناخت، دورش حلقه زد. ملکه با آخرین توانش از ستونی سنگی بالا رفت؛ ستونِ فراموششدهای از تمدنی مرده.

وقتی مار آمادهی حمله شد، نوای نی در هوا پیچید. جادوگری از دل شنها بیرون آمد؛ پیر، خمیده، اما چشمهایش تیزتر از هر تیغی. نی را نواخت و مار، مطیع، سر بر زمین گذاشت.
جادوگر ملکه را برداشت، روی دوشش گذاشت. ملکه، با صدایی که هنوز وقار داشت، همهچیز را اظهار داشت. خیانت، دارو، کلاغ، بدل.
جادوگر دارویی ساخت؛ نه فوری، نه ساده. وقتی ملکه نوشید، تنش دوباره قد کشید، استخوان گرفت، نفس عمیق شد. بعد عصایی به او داد؛ سرش نگینی آبی بود که خطی از نور زنده از دلش بیرون میزد.
با شتری لاغر اما صبور، راه افتادند به سمت قصر.
در باغ، شاهزاده و خدمتکارِ بدل قدم میزدند که زمین لرزید. نور آبی آسمان را شکافت. ملکه واقعی ایستاد؛ نه خشمگین، نه لرزان. فقط حق.
خدمتکار فهمید. دوید.
ملکه عصا را بلند کرد، عصارهی نور را رها کرد. نور آبی به خدمتکار خورد و نقاب فرو ریخت. همان خدمتکار بود؛ حقیر، ترسیده، عریان از دروغ.
شاهزاده جلو آمد. این بار تردید نداشت. ملکه را شناخت، نه با چشم، با دل. رو به سربازان بیان کرد: «بگیریدش.»
و وقتی خدمتکار را بردند، شاهزاده دست ملکه را گرفت.
قصر دوباره روشن شد؛ نه بهخاطر جادو، بلکه چون حقیقت برگشته بود.
این صفحه همواره با اطلاعات جدید بهروزرسانی میشود.
این مطلب به بررسی آخرین اطلاعات منتشر شده درباره داستان شاهزاده و ملکه میپردازد.
آخرین اطلاعات منتشر شده در همین صفحه بهروزرسانی خواهد شد.
این موضوع در روزهای اخیر مورد توجه رسانهها و مخاطبان قرار گرفته است.
برچسب:
نویسنده: ماهان شاکری